خرید بک لینک

هدف من چیه؟
چقدر ذهنم تهی و خالی شده که البته به خاطر امتحاناس.

امتحانا تموم بشه قراره چیکار کنم؟

احتمالا تنها چیزی که در زندگیم بهش واقفم همینه. که امتحانام تموم بشه میرم مسافرت.

و میرم استراحت میکنم.

ولی خب امتحانام حالا حالاها ادامه داره.

تا کی؟ تا ۳۰ ام.

تازه تکلیف خانم محترم رو هم نفرستادم..

کی حوصله داره امتحانای اون بنده خدا رو بخونه؟

من چیکار کنم؟

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

عرضی نیست.
جز باور حرفی که چندی پیش دخترک بهم زده بود.

که ماریا اگر لوزر شدی حداقل مثل اوننا رفتار نکن.

و آره گلی جون. من لوزر شدم. الانم لوزرم. نمیدونم کی و کجا درست بشه.

ولی خب زندگیه. اینم میگذره و خدا بزرگه...

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

خیلی سیاهه همه چی. هرچی فکرمیکنم نور و روشنی نمیبینم. سرم درد میکنه. و نشستم جلوی میز کامپیوتر که شروع کنم به نوشتن. دارم مینویسم اما از چی بنویسم؟رضا برگشت . اکانت قبلیش پاک شده و یه جدید ساخته. انگار همه چیزایی که داشتم سعی میکردم یادم بره دوباره و

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

این آهنگی که داره پخش میشه خیلی زرده ولی مگه مهمه که زرد نباشه ؟
اصلا زرد یعنی چی؟ بیخیال ماریا. رها کن. انقدر ها هم که فکرمیکنی اون آدم نمیارزه.
بیا بریم دنبال یکی دیگه. چرا هرچی رشته کرده بودم پنبه شد؟ چرا هیچکس کمکم نکرد؟
و چرا همه بدتر سنگ اندازی کردن؟ خدا کجای این قصه بود؟ ندیدمش.
بد شد که ندیدمش. بد که ته قصه این شد. بد شد که تموم شد.
بیخیال اینم مهم نیست حتی.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

نمیدونم چی بگم یا از کجا شروع کنم.امروز که فاطمه بهم گفت احمد برای محی هم مقاله میفرسته و نسبت بهش کره کلا همه چی یهو ریخت و فیران شد. من روی لبهی تیغ بیم و امید دارم راه میرمو سالها و روزهاس. مریم بهم گفت که باید ازش دست بکشی حورا. ازش دست نکشیدی

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

چرا هیشکی نمیاد منو بگیره؟ بیاد دیگه. بیاد منو بگیره تموم بشه این زندگی. برم بخوابم. واقعا دلم یه خواب خوب میخواد . که وقتی بیدار شدم ازش بگم آخیش... درست شد.

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

من خیلی وقته که ماریای نصرانی نیستم؛ خیلی وقت ه که تو در زندکیم حضور نداری.و خب خیلی وقته که من تغییر کردم. میتونم بنویسم فصل جدیدی توی زندگیم داره شروع میشه؛ فصلی که انگار نوید خوشیها رو میده.خدا داره لبخند میزنه و ماها رو به آغوش هم دعوت میکن

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:01

صفحه بندی